تبليغاتX
اشکان

اشکان

حضرت خضر سابق

خاطرات اوین-روز آزادی

 

چهارشنبه،۲۷ آبان:

ساعت ۱۵(بند ۲۴۰ وزارت اطلاعات،زندان اوین)

 

در داخل سلول انفرادی خود مشغول استراحت بودم.زندان بان در را باز کرد.اسمت چی بود؟

-مجللی

-بلند شو وسایلت رو جمع کن بیا بیرون.پتو ها رو هم منظم کن(این به معنی آزادی و یا انتقال به سلول چند نفره بود)

همراه با ۳ نفر دیگر که یکی محسن عموزاده خلیلی و دو نفر دیگر از بازداشت شدگان ۱۳ آبان بودند با چشم بند به سمت پله ها حرکت کردیم که عنوان شد که مجللی و عموزاده فعلا" به سلول خود بازگردند.دو نفر دیگر رفتند.

مجددا" به سلول برگشته . مشغول استراحت شدم.

ساعت ۱۶:

زندانبان:بلند شو چشم بند بزن بیا بیرون.آمدم.مرا در قسمت اداری رو به دیوار نگه داشت.صدای بازجوی خودم آمد.گفت اشکان تو هفته قبل قرار بور آزاد بشی!مجددا" گرفتنت؟

گفتم نه از آن موقع هستم.

کمی احوالپرسی کرد و مرا به داخل اطاقی راهنمایی کرد.روی صندلی نشستم،بازجوی خودم و یک نفر دیگر و حاج .....هم در آنجا بود.حاج ...گفت:اشکان برات ۶ ماه حبس بریدند.بازجوی خودم گفت که که حاجی اشکان رو اذیت نکن.حاجی گفت که اشکان که عددی نیست من بخوام اذیتش کنم.(من نفسی به راحتی کشیدم).

آن دو یک پروژکتور را روبروی من روشن کردند و رفتند.فهمیدم که قضیه فیلمبرداری است.از بازجوم پرسیدم،گفت مسئله خاصی نیست،همان اظهاراتی را که در بازجویی ها کردی،در مقابل دوربین بگو،منم دخالتی نمیکنم.

در اطاق یک یخچال بود.بازجوم پشت آن نشست و گفت که چشم بند را بردارم و شروع کنم.

من هم از عضویتم در جبهه مشارکت در سال ۸۳ و فعالیت در حوزه شمال تهران و منطقه تهران جبهه مشارکت و ستاد دکتر معین و مجلس هشتم صحبت کردم.

در مورد انتخابات اخیر هم در مورد حضور در حزب و هدایت افراد حزب  برای حضور در ستادهای مهندس موسوی و صیانت آرا و...گفتم.

از بازداشت خود توسط اطلاعات سپاه در فردای انتخابات در حزب و فرار بنده از تهران و عدم حضور در تجمعات سخن گفتم.در مورد مخالفت با کاندیداتوری آقای خاتمی و حمایت از مهندس موسوی هم گفتم.

در ۲ مورد به اشتباهات خود اعتراف کردم:

  1. تندروی در برخی از مطالب وبلاگ
  2. عدم اعتقاد به تقلب انتخاباتی در حال حاضر و پذیرفتن کلیات آن( بدلیل رای مردم روستاها و شهرهای کوچک به آقای احمدی نژاد)

در نهایت هم عنوان داشتم که دیگر به فعالیت های سیاسی و حزبی نخواهم پرداخت(این مقوله را روز قبل هم کتبا" تعهد داده بودم)

پس از پایان مصاحبه،بازجوم ازم پرسید که چند روزه سیگار نکشیدم.گفتم از روزی که مجددا به انفرادی آمدم(۸ روز).مرا به اطاق دیگری برد و گفت بشین وچند لحظه بعد با یک نخ سیگار برگشت.سیگار را با لذت فراوان کشیدم.مجددا" به اطاق برگشت و گفت اشکان یه سوال دارم.گفتم بفرمایید.

-آیا در اینجا به تو بی احترامی شد؟آیا ضرب و شتمی رخ داد؟آیا من به شما توهین کردم؟آیا من وارد زندگی شخصی تو شدم؟

-گفتم:نه،به هیچ وجه.

-گفت:پس لطفا" تمام حقیقت رو در بیرون عنوان کن

-گفتم:چشم.حتما" همین کار رو میکنم.

گفت:اشکان امشب آزاد میشی.با من دست داد و برام آرزوی موفقیت کرد.

به سلولم برگشتم.هیجان زیادی داشتم.زندان بان گفت که فعلا" غذات رو بخور.

مقداری از شام(کُتلت،سالاد ،دوغ) را خوردم.

در سلول باز شد و زندان بان گفت که وسایلت رو جمع کن بیا بیرون.

سپس بنده،ایمان میرآب زاده(برادر خانم شهاب طباطبایی)،مجتبی حسین خانی(از اعضای ستاد ۸۸) را به بند ۲۰۹ و دایره اجرای احکام بردند.نفر چهارمی هم در آنجا بود که پس از برداشتن چشم بند متوجه شدیم عبدالله مومنی است.وسایل و لباس هایمان را تحویل دادند.پیرمردی مهربان مسئول این کار بود.گفت که از مسئولان دولت موقت و عبدالله نوری و شماها این روند رو طی کردید.همه تان آزاد شدید.زندانی واقعی منم!

النهایه ما ۴ نفر را به درب ورودی زندان اوین بردند.به قسمت خروجی رسیدیم.مومنی به بند عمومی میرفت.با چشمی اشک بار با ما خداحافظی کرد.

سرباز درب را باز کرد،و ما ۳ نفر به ترتیب بیرون آمدیم.خودم را در بالای پله های ورودی زندان اوین دیدم.باران می بارید.

با خروج ما،خانواده ها هلهله کنان و گریان به سمت ما هجوم وردند.ظاهرا" مهدیه مینوی هم در پشت سر ما بود.(عطا طهرانچی ساعت ۱۲ شب آزاد شد).از خانواده بنده خبری نبود و در خانه منتظر بودند.سریعا" خداحافظی کردم و سوار یک تاکسی شده و به سمت خانه آمدم.ساعت ۱۹.۳۰ بود.ترافیک سعادت آباد چه زیبا بود!

هیچ واژه و کلمه ای را یارای توصیف آزادی نیست.

 

زنده باد آزادی...........

 

اشکان مجللی-عضو حزب مشارکت

از بازداشت شدگان مراسم دعای کمیل ۳۰ مهر

 

 

پی نوشت :

روایت صدرا از یک وبلاگ روان پریش

حتما" مطالعه بفرمایید!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:43  توسط اشکان   | 

دوران حضرت خضر،به پایان رسیده است

 

(۱)

امروز،وبلاگ" حضرت خضر"  رسما" به کار خود پایان داد و جای خود را به وبلاگ " اشکان" داد.به امید خدا،زین پس دیگر مطلب سیاسی نخواهم نوشت و با مطالب شخصی و اجتماعی و... در خدمت شما خواهم بود.

 

(۲)

بنده در این مقال،مجددا" التزام عملی خود را به نظام جمهوری اسلامی ایران و قانون اساسی  اعلام داشته و تمام تلاش خود را به کار خواهم بست تا از دایره این التزام خارج نشوم.

 

(۳)

بی انصافی است که در مورد بازجوی(کارشناس) خودم در دوران بازداشت مطلبی ننویسم.با توجه به اینکه بنده فقط صدای ایشان را میشنیدم،فکر میکنم حدودا" چند سال از بنده بزرگتر باشد.ایشان فردی منطقی و بسیار مودب بود.در جلسات بازجویی،مچ گیری وجود نداشت و بیشتر اوقات به بحث در مورد مسائل مختلف سیاسی و اجتماعی میگذشت.البته بنده و ایشان با هم اختلاف سلیقه داشتیم اما در برخی موارد به اشتراک نظر هم میرسیدیم.نقطه مشترک نهایی ما،عمل و التزام به قانون اساسی بود.

ناگفته نماند که ایشان چندین بار خواسته های  شخصی اینجانب را اجابت کرد و برای بنده چای و سیگار آورد.از خداوند منان خواستارم که او  را در تمام مراحل زندگی،سرفراز گرداند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:39  توسط اشکان   | 

 

 

من آزاد شدم......

 

 

پی نوشت:

دیروز(۴ شنبه) بنده و۴ نفر دیگر(ایمان میرآب زاده،مجتبی حسین خوانی ،عطا تهرانچی و مهدیه مینوی)به دستور دادستان محترم تهران،پس از ۲۷ روز از زندان اوین آزاد شدیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:38  توسط اشکان   |