تبليغاتX
حضرت خضر

حضرت خضر

مقایسه ابوذر غفاری و منصور حلاج

 

در ابتدا خلاصه ای کوتاه از این دو شخصیت:

ابوذر غفاری:

از صحابه پیغمبر اسلام بود که پس از رحلت پیغمبر ودر زمان خلیفه سوم(عُثمان)،به دلیل اعتراضهای مکرر نسبت به تحریف سنت پیغمبر و شرایط اجتماعی و معیشتی جهان اسلام،به صحرای بی آب و علف رَبضه تبعید و در اثر گرسنگی و ضعف درگذشت.

منصور حلاج:

از عُرفا و شیوخ بزرگ پس از اسلام بود که با شریعت مداران و مدعیان دین رسمی آن زمان در گیر شد و سعی میکرد که اسرار الهی را با مردم و درویشان در میان بگذارد.تکرار واژه ان الحق از زبان حلاج معروف است.النهایه حلاج توسط قضات شرع أن موقع مُرتد شناخته و همراه با قطع کردن اعضای بدن ،به دار آویخته شد.

 

نقاط اشتراک مهم:

  1. هیچ کدام نظم موجود در جامعه را قبول نداشتند و با هنجارهای زمانه درگیر شدند.
  2. هر دو در اثر گستاخی نسبت به قدرتهای وقت،از جامعه طرد و به نوعی کشته شدند.

نقاط افتراق مهم:

  1. ابوذر یک مُنتقد اجتماعی و اقتصادی بود در حالیکه حلاج یک منتقد دینی و عرفانی بود.
  2. ابوذر در صدد به هم زدن ساختار موجود نبود و حداکثر سعی داشت اوضاع به زمان پیامبر برگردد در صورتیکه حلاج یک ساختار شکن و نو آور بود و سعی میکرد باورهای موجود را کاملا" تغییر دهد.

 

 پی نوشت:

بیانیه شجاعانه شاخه جوانان جبهه مشارکت در محکومیت حکم صادره در مورد شهاب طباطبایی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:16  توسط اشکان   | 

یک ماه متفاوت

 

تصویر:

جاده دوهزار شهسوار

 

 

خوب از روز ۲۲ شهریور،بنده به یک عزلت یکماهه رفتم.محل اقامت بنده در ارتفاعات جنگلهای ۲۰۰۰ شهر تنکابن(شهسوار) بود.محل دقیق آن:هلوکله،روستای کلیشم،هتل آپارتمان واشتان(جنب هتل سیالان)

یک آپارتمان ۷۰ متره با امکانات اولیه (آشپزخانه،وسایل آشپزی،تلوزیون،تخت خواب و...) را یکماهه اجاره کرده بودم.پنجره هال این آپارتمان رو به یک جاده روستایی و دره و کوههای جنگلی بود.پنجره اطاق خواب هم به سمت یک باغ کوچک.

 موبایل اصلی ام رو خاموش کرده بودم و ایرانسل هم در آنجا خوشبختانه آنتن نمیداد.روزها به مطالعه،کوهنوردی و شبها به تماشای تلوزیون و مطالعه و عبادت خداوند سپری میشد.

هر چند روز یکبار هم به شهسوار یا رامسر میرفتم و روزنامه میگرفتم و به کافه نت سر میزدم وغذایی میخوردم و خرید میکردم.

کتابهایی که بنده در این سفر خواندم:

  1. چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت-دکتر کاظم علمداری
  2. تو مشغول مردنت بودی-مجموعه شعر و عکس جهان
  3. دخترها به راحتی نمیتوانند درکش کنند-پوریا عالمی
  4. مردی در تاریکی-پل استر
  5. دمیان-هرمان هسه
  6. شیعه در تاریخ ایران-دکتر رضا نیازمند
  7. ادب قدرت و ادب عدالت-دکتر عبدالکریم سروش
  8. آسیب شناسی حزب مشارکت-سلمان علوی نیک
  9. جامعه شناسی خودمانی-احسان نراقی
  10. ترجمه کامل فارسی قرآن مجید

و ۲ کتاب رو که قبلا" ناقص خوانده بودم کامل کردم:

  1. تذکره الاولیا-شیخ عطار نیشابوری
  2. مختار نامه-شیخ عطار نیشابوری

 

از دیروز که بازگشتم،دلم برای فضای تنهای آنجا و سکوت شبانه اش تنگ میشود.شاید باز هم  عزم رفتن کردم!

 

پی نوشت۱:

ازشخص به ظاهر ناشناسی که این روزها در کامنتها به بنده فحاشی میکند خواهش میکنم که این مقوله را تمام کند چون بنده با کسی خصومتی ندارم! وگرنه مجبورم کامنتها را به نام خود او منتشر کنم.

 

 پی نوشت ۲:

وبلاگی برای آزادی مهندس صفایی فراهانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:58  توسط اشکان   | 

ظاهر امر

 

۲ روز بیشتر از تبعید یا هجرت خود خواسته بنده باقی نمانده است.

هر لحظه که بیدار میشوم،فکر میکنم که مرا با اینجا چه کار؟یا قبلا" در کجا بوده ام؟انگاری پاسخی وجود ندارد و گویی زمان متوقف است.

هم میشود این هجرت را تا به ابد ادامه داد و هم میتوان بازگشت.

اما علی الظاهر قصد بازگشت به دنیای مجازی است و البته این ظاهر امر است و باطن را الله اعلم!

عجالتا" این رباعی را از عطار نیشابوری داشته باشید:

ما رندان را حلقه به گوش آمده ایم      ناخورده شراب در خروش آمده ایم

دست از بد و نیک و کفر و اسلام بدار    دُردی در دِه که دُرد نوش آمده ایم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:52  توسط اشکان   | 

سلام علیکم

 

این روزها زندگی بنده خلاصه شده در:

  1. عبادت خداوند یکتا
  2. پیاده روی های روزانه و طولانی در جاده های کوهستانی
  3. خواب
  4. مطالعه فراوان
  5. نگرانی از اوضاع تهران با رَصد کردن اخبار

 

 پی نوشت:

به دوستانی که از بنده دلخور هستند حق میدهم.ان شا الله در آینده در خدمتشان خواهم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:9  توسط اشکان   | 

الوَعده وَفا

 

بنده فعلا"،زنده و آزادم.شاید آزاد تر و آزاده تر از گذشته.

حیات انسان، فی الواقع روند ثابتی ندارد و حقیقت الزاما" آن چیزی نیست که به نظر ما می آید.

                                                                                       یا حَق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:38  توسط اشکان  

اگر رییس جمهور بودم!

بنا به دعوت اغلن، به بازی اگر رییس جمهور بودم چکار میکردم می پیوندم.

برای بنده این بازی ۳ نوع است:

۱-در ایران فعلی:به هیچ عنوان پستی را نمی پذیرفتم و دلایلم هم مشخص است.

۲-در ایران قبل از سال ۱۳۸۴:اگر بنده رییس جمهور بودم،خیلی هنر میکردم مثل آقای خاتمی عمل میکردم!

۳-در یک کشور فرضی آزاد:

ببینید، یک انسان برای چه میخواهد رییس جمهور شود؟طبعا" برای اینکه ذهنیات خود را در گستره ای وسیع عملی کند و به نظر بنده این تئوری جهان سومی است که برای ایجاد تغییرات حتما" باید پستی در حد ریاست جمهوری داشت!

شما به عنوان یک شهروند عادی هم میتوانید منشا اثر باشید.با عضویت در احزاب و سازمانهاي اجتماعي و غير دولتي،با ايجاد فرهنگ سازي و تاثير گذاري بر روي دوستان وشهروندان (فرض بر اين است كه در يك كشور دموكرات،امکان گفتگو شهروندان با هم وجود دارد)،بسیار میتوان مفید بود.

سپس در گستره ای وسیع تر همانند مقام شهرداری،استانداری یا فرمانداری یا مدیر کلی،می توان موثر بود.

اما در مورد بنده،ذکر این نکته ضروری است که من کلا" پستهای اجرایی را دوست ندارم وبیشتر سمت های نظارتی را می پسندم.نظیر عضویت در احزاب و نظارت بر عملکرد مقامات کشوری وشهری برخواسته از حزب و یا به عنوان عضو شورای شهر یا نهایتا" نماینده پارلمان .

لذا عملکرد های نظارتی بیشتر با روحیه بنده سازگار است.


در پایان از دوستان:صدرا و آهوی محتضر دعوت میکنم به این بازی بپیوندند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:11  توسط اشکان   | 

4 نکته!

(۱):چی؟

فرض کنید که به نهایت آرزویتان در دنیا برسید.مثلا" ثروتمند بشوید،عالم بشوید،قدرتمند باشید،صاحب مقام شوید و یا کلا" به هر مقوله ای که دوست دارید برسید.

هیچ فکر کرده اید پس از آنکه به این مراحل رسیدید،پس از آن می خواهید چه کنید؟اصلا" "چی " را برای "چی " بدست آورده اید؟مرحله پس از آن کجاست ؟چکار میخواهید بکنید و اصولا" ظرفیت انجام چه کاری وجود دارد؟

(۲):گذشته

چند شب پیش دم دمای صبح که بی خوابی به سرم زده بود،بخش اعظمی از خاطرات کودکی همانند سریالی در ذهنم پخش شد.مثلا" ۷ ساله که بودم یکی از اقواممان از حیاط منزلشان با گلوله برف،شیشه ساختمان یک مدرسه دخترانه را شکست.

همه اینها با جزئیات در ذهنم رژه رفتند.فکر کردم که معمولا" افراد در لحظات آخر عمر به این مرحله می رسند.پس منتظر بودم که به ملکوت اعلی بپیوندم که نشد و فی الحال در خدمت شما هستم!


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط اشکان   | 

 

                                     خدا مُرده.

                                                     همه شیوَِِن کنید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:23  توسط اشکان   | 

بازی وبلاگی:بایدها و نباید ها!

 

بعد از حدود ۲ ماه عزاداری برای وقایع رخ داده،تصمیم گرفتم که کمی تنوع ایجاد کنم و لذا بازی وبلاگی تحت عنوان "بایدها و نباید ها " را طراحی کردم.

بازی ساده است:

شما ۴ کار یا تصمیمی را که در گذشته باید انجام می دادید و انجام ندادید،و ۴ کار یا تصمیمی را که در گذشته نباید انجام می دادید و انجام دادید را ذکر کنید.همین!

در پایان از ۴ نفر از دوستانتان هم دعوت کنید به این بازی بپیوندند.

اما بازی بنده:

 

۴ باید:

  1. در سال دوم دبیرستان،باید به نظام قدیم آموزشی میرفتم(آن موقع مختار بودیم)،در صورتیکه به نظام جدید رفتم.
  2. باید در انتخاب رشته علوم انسانی جدی تر و پی گیر تر می بودم،اما به رشته علوم تجربی رفتم.
  3. در ۳ سال پیش(سال ۸۵) ،باید با یک نفر  مهربانتر می بودم و بیشتر ملاحظه او را میکردم،که نکردم.
  4. باید جَکی،سگ پادگان را بعد از اتمام خدمت پیش خودم می آوردم  تا دلتنگ او نشده و شبها خواب او را نبینم.

 

۴ نباید:

  1. در چند سال گذشته،نباید بیش از حد درگیر فعالیت سیاسی میشدم تا زندگی شخصی ام فراموش شود.
  2. در تابستان سال ۸۲،یک تغییر وضعیت شغلی و درسی داشتم که نباید می داشتم.
  3. پس از اتمام سربازی،چند موقعیت پیش آمده را نباید از دست میدادم.
  4. نباید بچه گربه ای به نام ملوس را،بعد از مُداوا به صاحبش تحویل میدادم.چون با هم رفیق گرمابه و گلستان شده بودیم.

 

پی نوشت:

دعوت از دوستان برای پیوستن به این بازی:دخترک اوریجینال،صدرا،آهوی محتضر،اُغلن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:49  توسط اشکان   | 

تاریخ!

کودتای ۳۰ تیر ۱۲۹۹:(کودتای رضا خان و سید ضیا)

احمد شاه و ولیعهدش با وقوع کودتا به کاخ فرح آباد می گریزند اما گزندی به آنها نمی رسد.بنابراین سید ضیا طباطبایی و رضا خان کنترل تهران را بدست می گیرند و شاه مجبور به امضای نخست وزیری سید ضیا الدین می شود.ساعاتی بعد:

تعداد زیادی از فعالان سیاسی،رجال،اشراف و روزنامه نگاران بازداشت می شوند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 13:27  توسط اشکان   |